گفتن «نمی دانم» نیمی از دانش است . [امام علی علیه السلام]
 
شنبه 92 آبان 4 , ساعت 10:32 صبح




اینکه وقتی لپ تاپت را بستی .. دفترچه ات را گذاشتی توی کمد .. لامپ اتاقت را خاموش کردی .. مچاله
شدی زیر پتو .. و درست همان موقع کلمات به مثابه صف ِمورچه های کارگر توی سرت ردیف شدند و رژه رفتند .. اما تو آنقدر تنبل بودی
که دیگر حوصله ات نکشید دوباره بلند شوی بروی سراغ لامپ و دفترچه و لپ تاپ .. معنایش این است که هرگز نویسنده ی موفقی نخواهی شد ..


وقتی می نشینم پای نوشتن ِ کتابم ، واژه ها درست مثل دیدن یک بیماری واگیر دار از ذهنم فرار می کنند ! اما به محض خاموش کردن
لامپ دوباره سرو کله
شان با لبخندی خبیثانه و حرص
درآور پیدا می شود .. من هم که اینجور مواقع روی هر چه تنبل است را می برم حمام و سفید میکنم .. این شد که امروز
به محض دیدن حلب
خالی روغن توی خانه ، با خودم فکر کردم چقدر آتش درست کردن تویش می چسبد .. برداشتمش و رفتم روی پشت بام .. این
بار زحمت هیزمِ آتشم را برگه های دفترچه ام کشید .. نوشته هایی را که قرار بود روزی بشوند " کتابِ
من " .. سوزاندم .. زحمت ِ هشت ماهه ام در عرض چند ثانیه خاکستر شد  ..


خب حالا که می دانم هرگز نویسنده ی موفقی نمی شوم پس داشتن یک کتاب نصفه کاره ی سوخته و مرده در آتش ، خیلی بهتر از داشتن ِ یک
کتاب ِ کامل به درد نخور است !


 


+ شما از این کارها نکنید .. زحماتتان
را توی یک چشم برهم زدن به آتش نکشید !

+ شما هم از این کارها بکنید .. گاهی
برخی چیزها را ، هرچقدر هم که عزیز باشند ، باید توی چشم بر هم زدنی به آتش کشید !










لیست کل یادداشت های این وبلاگ